۱۳۹۵ اردیبهشت ۶, دوشنبه

...

دوستی داشتم که می گفت هیچ وقت نمی خواهم بروم بالای کوه،می ترسم یکهو دچار جنون آنی شوم و خودم را از آن بالا پرت کنم پایین. من هم این وقتها همه ش فکر می کنم که هر لحظه ممکن است بپیچم داخل سرکهایی که نباید بپیچم،از چراغ قرمزی رد شوم که موترها از طرف دیگر می آیند و ممکن است بزنند لهم کنند،خودم را محکم بزنم به جایی که نباید بزنم. نمی دانم چرا این وقتها دایم این فکرها از ذهنم می گذرد و می ترسم که دچار همان جنون آنی شوم و بعد دیگر نباشم!
...

...

به مهدی گفتم دیشب خواب دیدم که رفتم یک جایی که چهار نفر آمدند استقبالم. یکی شان شوهر عمه ام بود که ده سال پیش فوت کرده و یکی دیگرش هم یکی از بزرگان فامیل که چند وقت پیش فوت کرده و دو تای دیگرش را نشناختم.گفتم اگر مُردم به مَردم بگو که من خواب دیده بودم که می میرم به زودی. از مکثی که پشت تلفن کرد فهمیدم که یک لحظه ترسید اما بعد خواست فضا را عوض کند و گفت ما از این شانسها نداریم. بعدتر که داشتم با موتر می رفتم سر کار و باهاش تلفنی گپ می زدم هی تاکید می کرد که مواظب خودت باش،حواست به سَرَک باشد. 
آن وقتها خوابهایم زیاد تعبیر می شد و من همیشه آرزو می کردم که خواب بدی نبینم. وقتی به مهدی می گفتم از خوابهای بدم می ترسم می گفت آدمی که فلسفه خوانده اینقدر خرافاتی می شود آخر؟ و من سعی می کردم کمتر خرافاتی باشم. امروز اما متوجه شدم که هنوز خرافاتی ام و مهدی را هم خرافاتی کرده ام!
...

۱۳۹۴ اسفند ۱۴, جمعه

...

اصلا آدم عنوان خوب گذاشتن روی چیزی نیستم. آن وقتها که داستان می نوشتم هم نمی توانستم روی داستانهایم اسم بگذارم. یک ترکیب بیخود از متن را پیدا می کردم و می چسباندم آن بالا یعنی که اسم داستان است که هیچ وقت هم اسم خوبی برای داستان نمی شد. روی هر پست وبلاگ اسم گذاشتن را هم دوست ندارم. از این به بعد یا شماره می زنم یا اصلا سه نقطه می گذارم. 
...

باز آمدم

این وبلاگ را یادم رفته بود،وبلاگ دیگری داشتم که گاهی در آن نق نق می کردم و غُر می زدم. امشب هم که رفتم تا یک نق دیگر در وبلاگم بنویسم ایمیلم را در بلاگر زدم،بعد دیدم این وبلاگ باز شد. تعجب کردم اما خوب شد. شاید وقتش است که دوباره برگردم به این وبلاگ و حتی غُرهایم را هم اینجا بزنم. دوست نداشتم کسی نق نق بخواند اما نمی شود ازش فرار کرد. 
دوباره برگشتم!
...

۱۳۹۴ مرداد ۲۲, پنجشنبه

حال و هوای این روزهایم

تاریخ آخرین پستم را می بینم،تقریبا بیشتر از دو ماه شده که هیچ ننوشته ام. این وقتها بیشتر با خودم حرف می زنم،در ذهنم با خودم حرف می زنم.شخصیتهای چیزی را که قرار است بنویسم را زیر و رو می کنم وبرای زندگی شان تاریخچه می سازم اما همه شان فقط در ذهنم هستند. دست و دلم طرف نوشتن نمی رود. دچار یک حالت بی حوصلگی خاصی شده ام،البته که همیشه بی حوصله بوده ام اما حالا بیشتر شده است این بی حوصلگی ذاتی ام. دست ودلم طرف خواندن نمی رود،کتاب کاغذی فارسی ندارم،کتاب انگلیسی حس و حال خواندن در من بر نمی انگیزد،از کتاب الکترونیکی خوشم نمی آید(شاید اصلا دنبال بهانه می گردم که نخوانم) دست و دلم طرف نوشتن نمی رود. فقط دارم دور خودم می چرخم و می چرخم و می چرخم. 
...

۱۳۹۴ خرداد ۱۶, شنبه

شهر در شب

از دیشب که «راننده تاکسی» را دیده ام دائم بهش فکر می کنم و صحنه به صحنه اش دائم جلوی چشمم است.
شبهای نیویورک 1976 که مارتین اسکورسیزی تصویر کرده بود جلوی چشمم می آید و به شهر در شب فکر می کنم. فکر می کنم بیشتر شهرها در روز زیبا و شُسته رُفته و تر و تمیز هستند،آدمها مرتبند و همه چیز خوب و منظم است اما شب که می شود تمام زشتی ها و کثیفی ها می زند بیرون،هر جا قدم می گذاری نشانه ای از پلیدی و زشتی را می بینی،نشانه های فلاکت و بدبختی که از در و دیوار زده اند بیرون و در خیابانها پخش شده اند و آدمها دارند در آن دست و پا می زنند.
اما کابل که بودم برعکس بود.شبهای کابل را بیشتر دوست داشتم.وقتی در سرکهای کابل در شب می گشتی/با موتر می رفتی آن لایه های وحشتناک فقر و بدبختی را کمتر می دیدی،اقلا کمتر از روز! هر چه تاریک تر بود،بهتر بود چون واقعیت ها کمتر خودشان را در چشم آدم فرو می کردند و آدم فکر می کرد همه چیز چقدر  خوب و آرام است و شهر امن و امان است.
...

۱۳۹۴ خرداد ۱۰, یکشنبه

Women driving

When I lived in Afghanistan I drove and it is not very common that women drive. I love driving and I had a passion to learn driving and I learned it very quickly. 
When I would drive, everybody who saw me showed different reactions. Some people smiled, some people mocked me, some people encouraged me, some people blamed me but I continued and this caused more women to drive in Bamyan. 
Women driving is a very, very simple and common issue in the others places in the world but not in some countries and cities.
Women driving in Afghanistan isn't illegal but the Afghan people aren't used to seeing it and it will take time for this to change. When I read the news about women driving in Saudi Arabia I was surprised; they can't drive and when a woman broke the law and she drove she was condemned to ten lashes by the government. It's disappointing!
...